تبليغاتX
مهناز ساوري


مهناز ساوري

بخیه ی کفشم اگر دندان نما شد عیب نیست خنده می آرد همی بر هرزه گردی های من

در ميان كوچه هاي پست و تاريك . خيابان هاي الوند. به تهران گره مي خورد . هيچ چراغ سبزي نيست .

تاكسي زرد

تاكسي

بيگانه ي ( عناصر غرب)

خيابان هاي گره خورده را طي مي كند .

كسي نيست . فقط تاكسي . فقط تاكسي ها . فقط خيلي خيلي تاكسي هاا.

ما هم در يكي از اين تاكسي ها . ساخته و برگرفته از غرب؟؟؟

نه ساخته ي داخلي است . ما به مرحله ي خود كفايي رسيده ايم

اس اس سا سسسسسسسسس

حرف سياسي ممنوع. !!!!!!

چشم هايم درد مي كند . عينكم را دوبار پاك مي كنم . خوب نمي بينم . امامي حرف مي زند . نور چراغ تاكسي هاي بي گانه در چشم هايش مي زند ( روي صندلي بغل دست راننده نشسته و بر مي گردد و به عقب نگاه مي كند تا با ما حرف بزند )

با ما حرف بزند ؟؟؟؟!!!

چشم هايم را به زور باز نگه داشتم و لبخند هميشگي رو لبهايم هست .

_ من نمي خام هيچ وقت به كسي كه لبخند روي لبهاش هست بحث كنم .

( لبخند روي لبهايش است بحث كنم !!؟؟ ) اوه يا اين ديوانه است . يا... عجب .

شايد بحث با كسي كه لبخند رو لبهايش است باعث ميشود كه او ديگر لبخند نزد و عذاب وجدان بگيرد ؟؟

شايد هم بحث با كسي كه لبخند روي لبهايش است باعث مي شود بحث بي فايده باشد و او اصلا به هيچ چيز فكر نكند و باز لبخند بزند ؟

شايد هم مي خواهد بقيه را تمسخر كند ؟

اوهه نه نه لبخند چيز خوبي است ديگران را شاد مي كند . اوه يعني من ديگران را شاد مي كنم ؟

وااااي يعني من دلقكم ؟؟؟؟ اما امامي گفت اعصابش را خورد مي كنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باز لبخند مي زنم . اما من لبخند نمي زنم . لبهايم خودشان لبخند مي زنند . دلم مي خاهد گريه كنم . سرش داد بزنم . "تو حق نداري بگي رفتار من نادرسته و طوري رفتار كني و كه خودت خيلي مي دوني و با زيركي تمام تمام مثال هاي خوب رو از رفتار هاي خودت بزني ."

اما باز لبخند مي زنم و فقط گوش مي دم . تمامي اين عناصر هاي غرب با سرعت 100 تا طول اين خيابان هاي گره خورده را طي مي كند .

اينجا غرب نيست . اماپر از عناصر غرب هست .انگار غرب ها همه ي عناصرشان را به سوي ما مي فرستند .

شايد ما يواشكي از روي عناصر اونها مي زنيم . اصلا غرب كجاست ؟

شايد همان شهرك غرب خودمان باشد . ! بله و او ادامه مي داد به گفتارش و اينكه مشتاق بحث با من است و به انتقاداتش از رفتار و اخلاقم !! چون همه مي گفتند او ( يعني من ) خيلي انتقاد پذيرم! و مي گفت . با كسان يكه لبخند مي زنند نبايد بحث كرد . مي گفت ادم با كسي بحث مي كند كه دوستش دارد . دوستي يا مادر يا كسي كه برايش مهم اند !!! يعني مرا دوست ندارد اما چرا مشتاق بود كه با من بحث كند ؟؟ اوه نه او مي گفت كسي را كه دوست دارد مي خاهد متقاعدش كند .

واقعا ؟؟؟؟؟؟

كسي را كه دوست دارد مي خواهد متقاعدش كند؟. اوههههه . عجب عشقي .

به خيابان خودي رسيديم به جايي كه اولين فرياد ها و گريه هاي امدنمان را سر داده بوديم . خيابان هاي خودمان اينجا همه ي چراغ ها سبز اند و ما همش سوار بر اين عناصر غرب مي ايستيم تا عابر هاي دوست داشتني رد بشوند . اوه چقدر تاكسي . همه نزديك هميم . يواش يواش امامي هم لبخند مي زند چون پايان راه است .

با هم خداحافظي مي كنيم ساعت 9 شب است . به سمت بي ار تي مي روم . اين كلمه هم نوعي از عوامل غرب است . فقط يك كم حجمش بزرگ تر و رنگش قرمز مي باشد . من دوباره لبخند مي زنم .

مي گويد : امشب به حرف هايم فكر كن ! و من باز لبخند زدم . چه حس خوبي دارد او . حس پيروزي دارد . شايد حس برتري دارد . شايد اصلا هيچ حسي نداشته باشد . شايد حس غرور . و يا شايد قدرت !!

قدرت!

((كسي را كه دوست مي دارم متقاعدش ميكنم !!))

اوه خدا را شكر اميد وارم هيچ كس در دنيا مرا دوست نداشته باشد .

لبخند مي زنم . خيابان هاي گره خورده . ديگر از اون ازدحامي كه در الوند بود خبري نيست . شايد همه ي اونها الان در جايي باشند كه من هستم . يعني شهري كه اولين گريه ي امدن را سر دادند . شايد هم هنوز همان جا منتظر اتوبوس . باشند اخر سه روز تعطيليست . همه مي خواهند بروند خانه هايشان تا . كساني را كه دوستشان دارند ببينيد و به انها لبخند بزنند . شايد هم متقاعدشان كنند !

امروز استاد گفته بود : فكر كردن جرم نيست . جرم يعني فعل يا ترك فعلي كه قانون ان را منع كرده !


لبخند مي زنم و راه مي روم امروز به چه چيزهايي فكر كردم . هاه هاه هاه!


نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 7:35 قبل از ظهر توسط مهناز| |

الان فقط آرزو مي كنم

بتونم از ياد ببرمت و فراموشت كنم

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط مهناز|

- انقدر به من نگو "من نمي دونم " خودم هم نمي دونم اين جمله رو تو ديگه نمي خاد به من بگي

" به جاي فكر كردن قران بخون"

- اين اولين باري بود كه طي اين مدت يه حرف به درد بخور و خوبي زدي



" اگه من زنگ نزنم تو هم زنگ نمي زني نه ؟

عشق چقدر قدرت دارد ؟

خسته ام از گرفتاري ها / خسته ا م از خستگي او / خسته ام از تنهايي /اما بيشتر از همه خسته ام از اينكه او حرف هاي سرد به من تحويل دهد .

خسته از اينكه مبادا فكر كنم من همه به اين فكر برسم كه واقعا عشق وجود ندارد .

- من كيم ؟

- تو ؟

- اره من كيم ؟

- خب مهناز

- ........... خوبه ....... هنوز مي دوني كي هستم .


نوشته شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط مهناز|

سكوت من فرياد توست
نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط مهناز| |

اين روزها همه راجب انتخابات حرف مي زنند


شما چه طور؟

نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط مهناز| |

نام وبلاگ را از وقتي هر عابر يك ايستگاه باشد !

به مهناز ساوري تغيير داديم !!!!!

كلي ذوق كرديم وقتي اسم خودمان را در گوگل سرچيديم و نام خود را ديديم

پس تصميم گرفتيم نام هايمان را در گوگل زياد كنيم .

لطفا به بي جنبه بودنمان گير ندهيد !!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط مهناز| |

عيد 88 بود و خانواده و عيدي همراه كلاه قرمزي و اقاي مجري !



يادم مي ايد كه مدرسه نمي رفتم و اون موقع كلاه قرمزي كلاس اول بود و من حالا دانشگاه مي روم

( البته خير سرم)

و باز هم كلاه قرمزي كلاس اول




كاش من جاي كلاه قرمزي بودم !

دلم براي خودم دلم براي كودكيهايم و دلم براي انسانيتم تنگ شده !!!




نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط مهناز| |

 ولنتيان يكنواخت را به همه يك نخواخت هاي عزيز از روي يكنواختي تبريك مي گوييم !

نوشته شده در جمعه 1387/11/25ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط مهناز| |


Design By : Night Skin